![]() |
![]() |
|
| زندگی فراموش شده خودم .و قصه تنهای خودم |
|
گویند عشق همانند اتش است
که در دل عاشقان است وهر روز فروزان تر میشود اما عشق برای من نبود لیلی من همچون شیطان بود او نیرنگ باز بود وبس در کارش هوس باز بود وبس مرا همچون موریانه از بین برد او مرا کشت و زنده در گور افکند مرا والان سالها است که مرده ام و فراموش گشته ام از میان مردمان اری فراموش گشتم ومبدل به فراموش شده گشته ام
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:58 توسط فراموش شده |
|
|
هنوز در سیاهیم
هنوز هم در تاریکی ام گر به تاریکی زندگی رسیدم اما می خواهم دوباره شروع کنم ایا می شود در میان این تاریکی به دنبال نور گشت اما هیچ نوری را ندیده ام در میان تاریکی به دنبال چه بگردم زمان اندک است سیاه گشته ام در لباس سفید درونم را سیاه می بینم اری...... خودم سیاه گشته ام از درد روزگار از نا امیدها و گرگان در لباسان برها سیاهی من تاکی ادامه دارد گر روزی توان بود که بر سیاهی بزرگ غالب شوی بیا ای دوست دست منو بگیر که از سیاهی به دور باشم تا دگر با غم نباشم تا دگر مرا صیاد شب نداند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 17:11 توسط فراموش شده |
|
|
بيا ای مرگ زيبا زيرا روح من مشتاق توست نزديك تر بيا و زنجير ها را بگشای ; زيرا ديگر تاب و تحملشان را ندارم.. بيا ای مرگ شيرين بيا و مرا از آدم هايی بگير كه در ميانشان بوده ام و بيگا نه ام پنداشتند شتاب كن زيرا آدم ها مرا رانده اند و در پستو های تاريك فراموشی نموده اند چرا كه من همچون ايشان دل در گرو ی مال و منال نداشته ام و از دسترنج ناتوان تر از خود بهره مند نگشته ام شتاب كن مرا در بر بگير ای مرگ من
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:53 توسط فراموش شده |
|
|
گر تنهایم باک نیست
گر بی کسم باکی نیست تو میگویی تنها نیستی؟ بس چرا مرا فراموش کرده اند چرا مرا از خود رانده اند من تنهاییم و تنها باز خواهم گشت سفر نزدیک است بس به تنهایی سفر خواهم کرد به سوی فراموش شدگان
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:22 توسط فراموش شده |
|
|
تنهایم
مدتی فراوان است بی کسم همچون فراموش شده بی اثر م همچون مردگان می خواهی مرا شاد سازی؟ اما باچی فراموش شده ام از میان مردم و خویش را از یاد برده ام گر روزی به جوانی رسیدی که تنها است و می گوید اسم فراموش شده از یادم بدان که من هستم که مدتی بسیار است که خویش را فراموش کرده ام از گذشته نمی گوییم تا تو گریان نشوی از حال نمیگویم تا تو گریزان از زندگی نشوی و از امید خویش نمیگوییم تا تو نا امیدی را نبیینی ولی یک چیز میگوییم که من فراموش شده ام
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:32 توسط فراموش شده |
|
|
بر شهر غم وارد گشتم
چون آن شهر مرا بدید به یک باره به سکوت رفت خواندند غم مرا در چشمانم پس فراموش کردند خودشان را که انان غم اند یا من پس بار دگر بر حالم نگریستند و گفتند تو فرمان روا شهر غمی واین گونه گشت فراموش شده پس فراموش کردند مرا چون من فراموش شده کهنم مدتی است که شهر غم مرا نمی شناسد چون فراموش گشتم از تمام دنیا ها گرچه فراموش شده ام اما من هنوز فرمانروا شهر غمم و هنوز در میان تاریکی تلخ زندگی هستم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 20:20 توسط فراموش شده |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:6 توسط فراموش شده |
|
|
تنهایم
تنها تر از غم تنهایم تنها تر از همیشه بی کسم بی کس تر از عشق خسته ام خسته تر از زمونه دل شکسته ام دل شکسته تر از عاشق فراموش شده ام فراموش شده تر از مردگان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:45 توسط فراموش شده |
|
|
مرا با قلبی زخمی و صورت شکسته بشناس
مرا با دستان سرد و تن گرم بشناس مرا با موها ژولیده شانه نخورده بشناس مرا با چشمها بی رنگ و گریان بشناس مرا با عمر کهنه در جوانی بشناس مرا با سیاهی بشناس که مدتی بسیار است در انم مرا با لباس ها کهنه عشق بشناس مرا با پاهای لرزان بشناس مرا با تنی سرد بشناس که مدتی است گرما عشق را گم کرده مرا با گوش های بسته از زندگی بشناس مرا با بی استعدادی از زندگی بشناس مرا با تاریکی بشناس مرا در شب درمیان سرد بشناس مرا مردی بشناس که مدتی است گم گشته ام در بی فروغی مرا از نا امیدی از نور بشناس مرا همچون گلی بشناس که شکوفه نکرده پژمرده است مرا همچون لاله بشناس که داغ برنشسته و عمر کوتاه دارد مرا در ناباوری از زندگی بشناس مرا در تنهای بشناس مرا در بی هدفی بشناس مرا در لحظه مرگ خواهی شناخت مرا در لحظه تنهای و بی کسی و بدبخنتی میشناسی مرا مرد تنها بشناس مرا در تاریکی زیاد بشناس مرا در میان فراموش شده ها بشناس مرا در میان فراموش شده ها بشناس
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:37 توسط فراموش شده |
|
|
در سیاهی قدم گذاشتم
درسیاهی راهی رفتم که نداستم کجاست مدت بسیارست که در سیاهی ام نمی دانم از کی در سیاهی بوده ام نمی دونم تا کی در سیاهی خواهم بود فقط میدانم انقدر مانده ام که اسم خویش را فراموش کرده ام و خود نیز سیاه لباس گشته ام
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:18 توسط فراموش شده |
|
|
هر چند که زندگی به کام ما نمی چرخه اما باز هم خدایا شکرت
این روز روز ها خیلی خیلی سخت است برام شب ها که خوابم نمی بره و مدام کابوس می بینم سر کلاس که دیگه حوصله ندارم و هی خوابم می اید خلاصه بد ترین روزها نمی دونم تاول کدوم گناه نکرده امو پس میدهم چرا زندگی برای همه شیرینه و واسم تلخه دبگه دارم می برم تا کی این زندگی را ادامه میدهم نمی دونم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:6 توسط فراموش شده |
|
|
بیا به کنارم بنشین ای دوست
بیا به کنارم بنیشن ای دوست تا بگوییم راز خویش را تابگم راز عمر خویش را که دنیا به من وفا نکرد و من در عشقش سوختم که عمر وفا نکرد و من گریستم بیا کنارم دیگر نایی ندارم که دیگر عمری ندارم ای دوست تو اگر بیایی اسمان هم میگرید تو اگر بیایی زمین هم شاد میشود تو اگر بیایی رقیب دلگیر میشود پس بیا تا که چشم به راه نباشم ای دوست کهن من ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:14 توسط فراموش شده |
|
|
دیشب گفتم بس است
بس است تنهایی روکردم به دل گفتم مگرتاکی میتوانی تو در تنهایی باشی تورا چه شد ای دل گفتم غم خواری میخواهم گفت دل داری میخواهم گفت عشقی می خواهم گفتم ای دل تو گر عشق و دل دار می خواهی پس چرا تنهایی چرا برنمی گزیینی دل ربایی گفت دل ربایم مدتی است از خویش دور کردم گفتم تو بگو تا اشتیت دهم با عاشق گفت من در کار دنیا نیستم من در کار اسمانی هستم گفتم تو مرا کشتی ای دل مرا غمگین کردی ای دل مرا همچون برگ زرد کردی بگو یار تو کیست گفت یار من مهربان است توانا و خوش بیان است گفتم بگو اسم یارت را به ما تا هم در عشق تو سهیم بشم گفت اون خداست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:47 توسط فراموش شده |
|
|
نمی دانم از کجا شروع کنم
از بی وفایی یار یا از بی وفایی عشق خودمانی گوییم گر عاشق به معشوق می رسید عشق دیگر به دنیا نمی اومد دیدم بسیار عشق را گر به هم رسیدن از هم دور گشتند همچون اسمان و زمین پس تنها می نویسم و تنها می مانم این است مرام ما گر نمی پسندیدی مرام مارا پس برایم بازگو کن قصه عشق مجنون و لیلی ها را که چرا انان بهم نرسیدند و ماندند در خاطر ما گر عاشق به معشوق برسد عشق کم میشود همچون عمر گرچه وجود داشتند عاشقان بسیار که بهم رسیدند و قصه عشق ما را به اخر رساندد به خوبی اما حرف ما حرف دوری است وبس نه نزدیکی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:59 توسط فراموش شده |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
از که گویم که همگان بی وفاییند
از چه گویم که هم چیز دل ربایه از چه نویسم نمی دانم فقط می دانم که تنهایم و روزگار وفا به من نکرد همانند فراموش شدها |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
دست نوشته ها |
| پیوندها |
|
تک تک ما بخشی از وجود خدا هستیم فیلترشکن ها برتر دنیا ๑۩۞۩ اسپمر 2010 ۩۞۩๑ قطاری به مقصد خدا |
|
RSS
|